دلبندم سلام
قراره توي اين نامه ام حالات امشبم رو برات شرح بدم.خيلي زود ميرم سر اصل مطلب.
به چند زبون و به چند روش ميشه اون حالات قشنگ رو تفسير كرد.با اينكه مطمعنم هر چه سعي كنم تا تو خودت برات پيش نيومده باشه از دركش عاجزي.
خيلي قشتگ بود.
خيلي رويايي بود.
در يك لحظه خودم رو در حال اوج گرفتن و بالا رفتن مي ديدم و هي داشتم از دنياي مادي كنده مي شدم.
شايد با مرگ خيلي اشتراك داشت، اما مرگ نبود كه خود زندگي بود و جز در زمان دو حال زندگي نكرده بودم.در تمام مدت اون حس غريب فكر و عقلم به كل به حالت تعطيل در اومده بود و فقط اوج بود و اوج.
اونقدر از زمين فاصله گرفته بودم كه حتي يادم مياد از ابر ها هم گذشتم.
باور ميكني سردم شده بود؟
اما سرماش هم اوج حرارت بود.
ميبيني چقدر تضاد داره اين حس؟
مرگ و زندگي ، گرمي و سردي.
حس بي وزني داشتم و هنوز داشتم اوج مي گرفتم.و اصلا سعي نمي كردم كه به پايين نگاه كنم.رغبت نمي كردم.
شايدم ميترسيدم، اما يك لحظه چشمم به پايين افتاد و كاخ رويايي منطق خودم رو ويران شده ديدم.
فقط منطق فنا شده بود.غرور، ترديد ،و...... هم نابود شده بود.
هنوزم كه هنوزه براش نه اسمي دارم نه تعريفي.
بايد اين اسم رو چي بزاريم؟ چطور ميشه اين حس رو تعريف كرد؟
يه جور ديگه ميخوام تعريفش كنم.
من تو دنياي پر از استدلال و به اصطلاح خودم پر منطق يه باغ قشنگ داشتم كه واقعا قشنگ بود.
پر از ميوه هاي خوشمزه. پر از گلهاي رنگارنگ. پر از پرنده هاي زيبا و خوش آواز.
خلاصه باغ قشنگ من هيچ چيز كم نداشت حتي چيز هايي هم اضافه و ناكار آمد داشت.البته به ظاهر ناكار آمد.مثلا يكي از اون چيزا يك در قديمي و زوار در رفته بود كه هميشه ازش مي ترسيدم.
هيچ وقت دوست نداشتم بدونم پشت اون در چيه؟ چون دنياي باغ خودم رو دوست داشتم دنبال چيز اضافه تري نبودم .هچ وقت حتي به ذهنم هم نمي رسيد كه بالاخره بهار سر مياد و يه روز نوبت خزونه .
هر روز ريختن برگهاي درختام رو جلوي چشمام مي ديدم و باورم نمي شد كه اونا به روز عزل نزديكن.
تا اينكه يه روز چشم باز كردم و هيچ برگ سبز و هيچ پرنده اي تو باغ نديدم . تنه ي درختا مثل در قديمي خشك و بي روح شده بودن و من فقط برام يك اميد مونده بود اونم همون در قديمي بود، كه هر لحظه منو صدا مي زد. با ترديد و اضطراب رفتم سراغش .
انگار در هم انتظار منو مي كشيد.حتي نگذاشت در بزنم تا جلوش ايستادم.خود به خود باز شدو.....
خداي من چي مي ديدم؟
يه باغ ديگه با اين تفاوت كه اونجا هزارون برابر سر سبز تر و شاداب تر از جاي قبلي من بود.
اصلا باغ نبود خود بهشت بود.
داخل شدم در بسته شد خودم رو داخل بهشت مي ديدم كه هيچ ديوار و حصاري نداشت.
فقط يك چيز اونم همون دري كه دنياي قبلي رو به دنياي جديدم وصل مي كرد.و گرچه از اون سمت كهنه و قديمي به نظر مي رسيد.اما از اين طرف زيبا و پر شكوه بود.
با ورودم به اين دنيا زندگي جديدي رو تجربه مي كردم. فقط هر از گاهي نگاهي پر معنا به اون در و خاطره ي تلخ دنياي وراي اون در-و تمام دغدقه ي ذهن من تنها يك چيز رود.
اينكه آيا دنياي جديد هم فصل خزون رو تجربه خواهد كرد؟
اينكه آيا اون در روزي دوباره به كا خواهد آمد؟
نه هرگز گمان نميكنم
به نظرم اين دو روايت يك نقطه ي مشترك دارن و اون در زمان رسيدن به اوج بالاترين نقطه در روايت اول و بدست آوردن كليد باغ بهشتي در روايت دومه .
امشب هر چي به من گذشت اين نقطه ي مشترك گره خورده بود به يك جمله ي بجا و زيبايي كه از تو شنيدم اونم اين كه دوستت دارم دلبندم.