تبليغاتX
Tanhaye Alvand

Tanhaye Alvand

(با سلام خدمت دوستان عزيز و تسليت فراوان به مناسبت ايام سوگواري امام مظلوم)

 

                                  السلام عليك يا ابا عبدالله

چند وقت است دلم مي گيرد                            چند وقت است دلم مي گيرد

دلم از شوق حرم مي گيرد                              مثل يك قرن شب تاريك است

دو ، سه روزي كه دلم مي گيرد                       مثل اين است كه دارد كم كم

هستيم رنگ عدم مي گيرد                              دسته ي سينه زني در دل من

نوحه مي خواند و دم مي گريد                         گريه ام، يعني: باران بهار

هم نمي گيرد و هم مي گيرد                            بس كه دلتنگي من بسيار است

دلم از وسعت كم مي گيرد                              لشكر عشق ، حرم را به عزا

                                به خود عشق قسم مي گيرد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت16توسط نگار | |



گرم آن روز رسد از سر و جان ميگذرم

                                                   از همه هستي و از عمر گران ميگذرم

سر و جان از سر لطف تو مرا احسان شد

                                                    عمر گر بي تو بود از بر آن ميگذرم

دل بر اين سينه به ياد تو زند بغض وفا

                                                  تا تو را دارم از اين زجر زمان ميگذرم

 

هيچ چيز سخت تر و بدتر از فراغ يار نيست، تا به حال فكر ميكردم توي دنيا سختي زياد كشيدم اما دوري از دوست از همه چيز سخت تره ، ميگن هر انساني مثل يك كتاب رمان يا داستان مي مونه، من از زندگيه آدمهاي ديگه چيزي نميدونم.اصلا هم برام مهم نيست كه مردم چه جوري زندگي مي كنند ، اما مطمعنم همه ي آدمها توي اين كتابهاي داستان فصل فصل هايي دارند.

فصل تابستان ، فصل بهار، فصل.......

بهار فصل شروع و زايش زيبايي ، هر جا رو نگاه كني جز زيبايي هيچ نمي بيني.

تابستان فصل عشق و حرارت ، فصل انرژي و فصلي كه همه چيز قشنگ و زيباست و لحظه ها مثل برق و باد مي گذره و اصلا آدم متوجه گذشت عمر نيست.

پاييز شاعرانه و غافلگيرانه از راه ميرسه و زيبايي ها رو دچار دگرديسي مي كنه اما هنوز زيبايي هست ،هنوز رقص برگها تو نگاه اول زيباست.

و اما زمستان.......شايد در ظاهر بي فروغ باشه اما، اما اگر خوب فكر كنيم از فصول ديگه چيزي كم نداره.

زمستان آبستن زيبايي هاي سه فصل ديگس زير خاك گلها دارن جون  مي گيرن.آماده ي بهار مي شن.

تو زندگيه هر آدمي هم اين فصل ها اتفاق مي افته.

دوري از تو مثل پاييز و زمستان مي مونه ، اما هميشه پر از قشنگي و تازگي، پر از آماده شدن براي آينده

كنار تو بودن تابستان ، در آغوشت بهار....

از اين خوشحالم كه تو زندگيم هر چهار فصل رو ديدم و طعم هر فصل رو چشيدم.

خدا مي دونه عاشق بهارم ، عاشق عطر بهار ، لمس گلهاي بهاري ، غوطه ور شدن ميان چمنزار هاي بهار

خوابيدن روي يك دسته گل بهاري!!!!!

هر چي باشه از اين مطمعنم كه به زودي فصل عوض مي شه ، بوي بهار مي آد ، بوي نو شدن ، بوي فصل تازه.

فرق چنداني هم نمي كنه ، براي عاشق عشق چهار فصله ، هر فصلش زيباتر از ديگري .

مهم اينه كه عاشق باشي و لذت ببري از اين همه زيبايي.

به قول حافظ:

دور گردون گرد و روزي بر مراد ما نرفت

                                                         دائما يكسان  نباشد حال دوران غم مخور

اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بر كند

                                                   چون تو را نو هست كشتيبان ز طوفان غم مخور

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

                                                     لرز شبها گر كند خار مغيلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

                                                       هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور

 

نامه عنصر جالبيه ، تو نامه هم مي شه رسمي حرف زد و هم عاميانه يكي هم مثل من پيدا مي شه و اين ساختار رو مي شكنه و معلوم نيست نا مه اش رسميه يا عاميانه !!!

نوشتن نامه هم مثل مكالمه ي تلفني يا حتي  sms  خصوصيات خاص به خودش رو داره به نظرم اصلا شبيه اوناي ديگه نيست با اينكه شخصا از صحبت كردن و مكالمه با تو بيشتر لذت مي برم.

اما با نامه نوشتن به تو هم خيلي خوشحال مي شم و خيلي كمكم مي كنه.

امروز صبح  بيدار شدم برف  مي اومد.الان حسابي برف مي آد. برف رو خيلي دوست دارم بهه نظرم از شاهكار هاي طبيعته. سفيد مطلق ، پوشش خالص ، هيچ چيز مثل برف نمي تونه زمين رو از سياهي نجات بده.

كاش يه برفي هم رو آدم ها بياد.....

 

                                                   دلبندم خيلي دوستت دارم.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت19توسط نگار | |



دلبندم  سلام

 

قراره توي اين نامه ام  حالات امشبم رو برات شرح بدم.خيلي زود ميرم سر اصل مطلب.

به چند زبون و به چند روش ميشه اون حالات قشنگ رو تفسير كرد.با اينكه مطمعنم هر چه سعي كنم تا تو خودت برات پيش نيومده باشه از دركش عاجزي.

خيلي قشتگ بود.

خيلي رويايي بود.

در يك لحظه خودم رو در حال اوج گرفتن و بالا رفتن مي ديدم و هي داشتم از دنياي مادي كنده مي شدم.

شايد با مرگ خيلي اشتراك داشت، اما مرگ نبود كه خود زندگي بود و جز در زمان دو حال زندگي نكرده بودم.در تمام مدت اون حس غريب فكر و عقلم به كل به حالت تعطيل در اومده بود و فقط اوج بود و اوج.

اونقدر از زمين فاصله گرفته بودم كه حتي يادم مياد  از ابر ها هم گذشتم.

باور ميكني سردم شده بود؟

اما سرماش هم اوج حرارت بود.

ميبيني چقدر تضاد داره اين حس؟

مرگ و زندگي ، گرمي و سردي.

حس بي وزني داشتم و هنوز داشتم اوج مي گرفتم.و اصلا سعي نمي كردم كه به پايين نگاه كنم.رغبت نمي كردم.

شايدم ميترسيدم، اما يك لحظه چشمم به پايين افتاد و كاخ رويايي منطق خودم رو ويران شده ديدم.

فقط منطق فنا شده بود.غرور، ترديد ،و...... هم نابود شده بود.

هنوزم كه هنوزه براش نه اسمي دارم نه تعريفي.

بايد اين اسم رو چي بزاريم؟ چطور ميشه اين حس رو تعريف كرد؟

يه جور ديگه ميخوام تعريفش كنم.

من تو دنياي پر از استدلال و به اصطلاح خودم پر منطق يه باغ قشنگ داشتم كه واقعا قشنگ بود.

پر از ميوه هاي خوشمزه. پر از گلهاي رنگارنگ. پر از پرنده هاي زيبا و خوش آواز.

خلاصه باغ قشنگ من هيچ چيز كم نداشت حتي چيز هايي هم اضافه و ناكار آمد داشت.البته به ظاهر ناكار آمد.مثلا يكي از اون چيزا يك در قديمي و زوار در رفته بود كه هميشه ازش مي ترسيدم.

هيچ وقت دوست نداشتم بدونم پشت اون در چيه؟ چون دنياي باغ خودم رو دوست داشتم دنبال چيز اضافه تري نبودم .هچ وقت حتي به ذهنم هم نمي رسيد كه بالاخره بهار سر مياد  و يه روز نوبت خزونه .

هر روز ريختن برگهاي درختام رو جلوي چشمام مي ديدم  و باورم نمي شد كه اونا به روز عزل نزديكن.

تا اينكه يه روز چشم باز كردم و هيچ برگ سبز و هيچ پرنده اي تو باغ نديدم . تنه ي درختا مثل در قديمي خشك و بي روح شده بودن و من فقط برام يك اميد مونده بود اونم همون در قديمي بود، كه هر لحظه منو صدا مي زد. با ترديد و اضطراب رفتم سراغش .

انگار در هم انتظار منو مي كشيد.حتي نگذاشت در بزنم تا جلوش ايستادم.خود به خود باز شدو.....

خداي من چي مي ديدم؟

يه باغ ديگه با اين تفاوت كه اونجا هزارون برابر سر سبز تر و شاداب تر از جاي قبلي من بود.

اصلا باغ نبود خود بهشت بود.

داخل شدم در بسته شد خودم رو داخل بهشت مي ديدم كه هيچ ديوار و حصاري نداشت.

فقط يك چيز اونم همون دري كه دنياي قبلي رو به دنياي جديدم وصل مي كرد.و گرچه از اون سمت كهنه و قديمي به نظر مي رسيد.اما از اين طرف زيبا و پر شكوه بود.

با ورودم به اين دنيا زندگي جديدي رو تجربه  مي كردم. فقط هر از گاهي نگاهي پر معنا به اون در و خاطره ي تلخ دنياي وراي اون در-و تمام دغدقه ي ذهن من تنها يك چيز رود.

اينكه آيا دنياي جديد هم فصل خزون رو تجربه خواهد كرد؟

اينكه آيا اون در روزي دوباره به كا خواهد آمد؟

نه هرگز گمان نميكنم

به نظرم اين دو روايت يك نقطه ي مشترك دارن و اون در زمان رسيدن به اوج بالاترين نقطه در روايت اول و بدست آوردن كليد باغ بهشتي در روايت دومه .

امشب هر چي به من گذشت اين نقطه ي مشترك  گره خورده بود به يك جمله ي بجا و زيبايي كه از تو شنيدم اونم اين كه دوستت دارم دلبندم.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت22توسط نگار | |



 

 

چنین گفت زرتشت:

 

 

بیش از آن دوست بدارید که دوستتان میدارند 

 

 

 و در این کار هرگز از هیچ کس وا پس نمانید. 

 

مرد را از زن هراس باید آنگاه که زن عاشق است .

 

 

چه آن گاه است که  زن همه چیز را فدا میکند

 

 

 و هیچ چیز دیگر در نظرش ارجی نیست. 

 

 

مرد را از زن هراس باید آنگاه که زن بیزار است.

 

 

زیرا مرد تنها در ژرفنای روانش شریر است،

 

 

اما زن بد ذات است.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت22توسط نگار | |



سلام

 

نميدونم چرا نوشتن اين سلام اينقدر طولاني شد!

 

مدتها ست نشستم و به كيفيت شروع فكر ميكنم، با خودم ميگفتم بهتره اولين نامه چطور شروع بشه؟

 

بايد چي بگم؟

 

از چي بگم بهتره؟

 

بعد دل رو زدم به دريا و نوشتم  سلام  چون معتقدم هميشه ساده ترين و صميمانه ترين بهترينه.

 

تازه به يه نتيجه هم  رسيدم اونم اينكه تداوم و ادامه دادن و به سر انجام رسيدن مهمه خيلي مهم تر از يه شروع خوب. اول تصميم داشتم به نامه ات جواب بدم اما حرف حساب جواب نداره.پس بهتره يكم خودكفا باشم!

از شروع و تداوم  گفتيم بد نيست پايان هم بازي بديم.

هميشه معتقد بودم شروع مثل شليك تپانچه ي داور مسابقه ي دو ميداني ميمونه.شروع در يك جمله يعني آغاز يك شمارش معكوس مثلا همين الان كه ما يه بحثي رو شروع كرديم اما من همش دل نگرونم كه نكنه نتونم حق مطلب رو ادا كنم ميبيني؟

حتي نوشتن در مورد شروع و تداوم و پايان هم سخته چه برسه اين سه مرحله رو بخواهيم تو زندگي عملي كنيم نه اينكه بترسم نه اصلا بيشتر شبيه يه دلهره ميمونه نگرانم

ميدوني!من برنامه ريزي كردم سه صفحه برات نامه بنويسم و الان داره يه صفحه اش تموم ميشه و تازه من تونستم موضوعم رو معرفي كنم شايد نتونسته باشم و اين فقط ساخته ي ذهن خودم باشه به هر حال من حرفهام رو مينويسم و اميدوارم موفق باشم.

از بحث دور شديم اصل مطلب شمارش معكوس يا همون تداوم بود.و اينكه از شروع و پايان مهمتره، درسته مهمتره اما اصل تداوم و اهميتش هيچ تناقضي با شروع و پايان نداره يعني دليل نميشه به شروع و پايان فكر نكنيم و اونا رو ناديده بگيريم .

درست مثل مترو ميمونه كه اگر ايستگاه  مبدا و مقصد نداشته باشه  تداوم هم بي معنا جلوه ميكنه.

هميشه به دليل مهمتر بودن تداوم و حس داشتن حق تقدمش نسبت به اون دوتاي ديگر فكر ميكنم ، شايد اهميتش واسه ي اين بيشتر باشه كه اينطوري  رسمه كه شروع و پايان امري است غير ارادي و كاملا اتفاقي يا مصلحتي كه به اراده ي اون بالايي اتفاق ميافته و ما توش نقش كليدي بازي نمي كنيم و بر عكس همه ي بار مسئوليت تداوم به عهده ي ما آدمهاست و خدا كمتر توش نقش بازي ميكنه درست مثل تولد يه نوزاد كه به دست خودش دنيا نميآد و از دنيا نمي ره اما مجبوره زندگي خوبي از خودش به اجرا بزاره.

ولي آيا واقعا مجبوره؟

هيچ جوابي براش ندارم نميخوام مثل فيلسوف ها در مورد زندگي حرف بزنم و اجبار رو جايگزين انتخاب كنم و بگم كه مجبوريم خوش بدرخشيم.

تو اين شمارش معكوس رو به زوال!

يا اجبار يا  انتخاب باز هم مهم تداومه و تداومه و تداومه.......

برگ دوم هم داره تموم ميشه و...يادت ميآد نامه ام رو با تاخير شروع كرده بودم؟

با وسواس اينكه بهتره چطور شروع بشه ميخوام باور كني هيچ تصميمي واسه چگونگي تداومش نداشتم و جمله ها خود به خود از ذهنم مِي آن رو كاغذ اگر بد شده و بي نظمي و بيبرنامه گيش اذيتت ميكنه منو ببخش .

ولي اصلا پشيمون نيستم.پشيمون نيستم چون بالاخره چه بد چه خوب شروع شده و حتي از نصفه گذشته  ومن فقط بايد سعي كنم تا منظورم رو ادا كنم.خودم رو ميبينم وقتي صداي شليك تپانچه رو شنيدم  و فقط  به رسيدن فكر ميكردم و اصلا حواسم به اطراف نبود .نميدونم چرا اصلا متوجه نشدم تو اين مسابقه خودم تنهام .

تنهاي تنها.

بدون هيچ رقيبي، نكنه اشتباه كنم! نكنه فكر اينكه چه تند برم چه آهسته بالاخره ميرسم منو از خط پايان دور كنه.

مگر فقط تداوم مهم نبود؟

پس كيفيت تداوم چي ميشه؟

چرا اين روزا واسه هيچ كس چگونگي رسيدن مهم نيست؟

چرا روي سنگ قبرا فقط مينويسن :تاريخ تولد/تاريخ رحلت؟

چرا يك كلمه نمي نويسن طرف چه طوري زندگي كرد؟

شمارش معكوس اين نامه از برگه ها به خط ها رسيدن و من.....بگذريم هر چه سعي بايد ميكردم رو انجام دادم تا منظورم رو بهت بفهمونم اگر اين وسط شروع و پايان رو فدا كردم مهم تداوم و كيفيت بوده و اينكه تصميم گرفتم همه ي انرژيم رو سر مايه گذاري كنم به غير از يك  جمله و باقيش رو بسپرم به خدا و به اينكه فقط اون ميدونه زمان رسيدن صفر معكوس شمار همه رو و اون يك جمله اينه :

هستم اگر ميروم/ گر نروم نيستم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت14توسط نگار | |



***سال نو میلادی بر همگان مبارک(مخصوصا برو بچه های مسیحی)***

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت19توسط نگار | |



 

مطمعن باش و برو، ضربه ات كاري بود

 

دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

 

به من و عشقي پاك كه پر از  ياد تو بود

 

و خيالم ميگفت: تا ابد مال تو بود.

 

تو برو!

 

برو تا راحتر تكه هاي دل خود را آرامتر سر هم بند بزنم.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت18توسط نگار | |



 

 

شبی تاریک و سرمایی

 

وبیرونُ برف و کوران است

 

به روی دستهامان ضربه های دردناک باد بوران است.

 

زمین لغزنده و باریک راهی پیش روی خیل کوران است.

 

کران تا بیکران آسمان تاریک و  دنبا کو به کو

 

از بیخ ویران است

 

و گریان هر دو چشمان است

 

و من خوابم و تا تاریکی شب هست میخوابم

 

دعا ها کردم امشب تا بیاید نور در خوابم

 

چه سازم من ُ هوا سرد است دل آماج صد درد است

 

به دنیا نی یکی مردی که دنیا پر ز نامرد است

 

خداوندا چه میشد من در این خواب گران امید را بینم

 

و در خاریستان زندگی از باغ گل چینم

 

و آیا قسمتم این است که تنها سرد و بی رنگ و شکسته  بی صدا و زار بنشینم؟

 

خدا، من مبتلای یار دیرینم

 

مبادا ، هو هو کند سرما و  هو هو هو کند سرما

 

برد رویای شیرینم

 

خدا عمری است غمگینم

 

شنیدم از زبان مصحف قرآن که آری صبح در پیش است و قلب ظالمان پر ریش است

 

و می آید

 

که این آن وعده نصری به قلب لوح قرآن است

 

ولی تا آمدن راهم، ره پیر جماران است

 

که بر این راه پر رهرو علی خویی نگهبان است

 

علی...... او مقتدای ما در این ایام و دوران است.

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت20توسط نگار | |



 

آه چه غریبانه زندگی میکنم در این جهان

 

من شاعرم

 

تنها  پرسه زن خیابانهای شما

 

من تبعیدی تنهایم

 

تنهایی مرا به سرزمین های ناشناخته و پر از سحر و افسون

 

میکشاند

 

تنهایی من سر شار از خیالات خلاق است.خیالاتی که مرا به

 

تماشاگه رازهای زندگی میبرند.

 

شاعرم من

 

غریب و تنها آنچه را که میخواهم نمیابم 

 

و آنچه را که میابم

 

نمیخواهم.

 

من غریبه ام با دنیای تنگ و تاریک شما

 

من غریبه خواهم ماندتا لحظه ی دیدار فرا برسد

 

آنگاه

 

خود را به بالهای سپید و نوازشگر مرگ خواهم سپرد وبه خانه ی

 

آشنای خو کوچ خواهم کرد.

 

من دختر عناصری هستم که زمستان را بارور ساخت

 

و بهار آن را به  دنیا آورد

 

من در دامان تابستان پرورش یافتم

 

و در بستر پاییز غنودم.

 

                                               (برگرفته از جبران خلیل جبران)

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت19توسط نگار | |