تبليغاتX
Tanhaye Alvand

Tanhaye Alvand

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند 

 

تنها کسانی که با خود چتری به همراه می آورند

 

 که به کار خود ایمان دارند.

 

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت12توسط نگار | |



قرار نیست انسان دوباره چرخ را اختراع کند ؛

 

چرخ می تواند انسان را اختراع کند اگر بچرخد.

 

پس بیا خلاق باشیم.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت13توسط نگار | |



مسیح یک رویا و یا یک اندیشه، که رویاهای سرایندگان شود نبود.

 

بلکه انسانی بود که هم چون من و تو از بینایی و شنوایی و بساوایی بهره داشت و در میان همه ی

 

رویداد های ماندگار، ما را با او تفاوتی آشکار بود.

 

مسیح بار ها به دنیا آمد و در سرزمین های بسیار،راه پیمود،

 

اما همواره در میان مردمان ،ناشناس و مجنون پنداشته می شد.

 

فرزند انسان ، همان مسیح مهربانی است  که می خواهد با همگان همراه باشد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت18توسط نگار | |



زندگي چشمه ي لذت است .

 

اما ار آنجا كه فرومايگان نيز آب مي نوشند

 

چاه ها همه زهرآگين اند.

 

راستگويي كاريست كه كمتر كسي تواند!

 

و آن كس كه تواند نيز نخواهد!

 

دانايي تا كنون همه در جوار وجدان شرير روييده است.

 

بشكنيد! بشكنيد!اي دانايان لوح هاي كهن را.

 

مردم مي گويند:(براي آدم پاك همه چيز پاك است )اما من شما را ميگويم

 

 كه:براي خوكان همه چيز خوك وار است.

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت0توسط نگار | |



آغاز آسان است.

 

برای شروع از اول خط می نویسم

 

ولی برای پایان شاید عمری باقی نباشد .

 

به پایان رساندن سخت است.

 

وترس از اینکه در آخر حسرت و دل تنگی با کوله باری از اندوه

برای همیشه دلت را خراش بیاندازد.

 

ای کاش پایانی نباشد .

 

ای کاش برای شروع مجبور نباشیم از اول خط آغاز کنیم.

 

پس شروع کن از هر جایی که می خواهی

        از آغاز ،از وسط و از پایان

فقط شروع کن برای اینکه بمانی.

 

پایان آغاز راهی دگر است ،با تو یا بدون تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت0توسط نگار | |



نميدانم چرا رفتي..................

 

نميدانم چرا، شايد خطا كردم.نمی دانم چرا،شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی،

 

برای چه، ولی رفتی

و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

،و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

،تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

.و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

،و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد

 من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

،و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

.هنوز آشقته چشمان زیبای توام،

برگرد

!بر گردبربرگگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت21توسط نگار | |



 

 

 

همیشه عاشق تنهایی بودم،

همیشه وقتی من تنهام با کاکتوسم میشینیم آهنگ گوش میدیم.

خلاصه بگم یه جورایی تنها هم نیستم آخه کاکتوسم پیش منه.

همیشه ی همیشه.

 

میدونی من کاکتوس ها رو خیلی دوست دارم.آخه اون هم مثه منه.

تنهای تنها!!!!!!!!

ضاهرش یه عالمه تیغ داره ولی باطنش خیلی آرومه مثه خودم که همه

فکر میکنن خشنم ولی باطن من یک کودک خردساله که با یه شکلات

دلش خوش میشه و یه عالمه شادی میکنه ولی این کودک همیشه نشسته

اون گوشه ی دلم و بلند نمی شه.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت18توسط نگار | |



 

در سال جديد:

 

اي مزدا ، من زرتشت دوستدار راستي

 

با آواي بلند تو را ستايش ميكنم.

 

 

و آرزومندم كه زبانم را با گفتار راست بيارايي و خرد را راهنمايم سازي و در

 

 

پرتو منش پاك دستورهاي آيين خود را به من بياموزاني.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت18توسط نگار | |